حسین جلال پور
کجـــای کوچـــــه ی ما گـــیر کرده آمدنــت
که روی پله ی در زنگ خورده در زدنــت
کجای «می رسی از ... » لنگ می زند آیا
که دیگر از نفـــــــس افتاده رقص پیرهنت
و بـــــوی نســــــترن روی پلـــــه ها دارد
مچــاله مــی شود آرام در « خدای ﻤﻧ » ت
و پـــــای پـنجره از بودن تو خــــالی مـاند
همیشه « مـی گذرد » ایستاده در بـــــدنت
همیشه می گذرد ... آه بـعد از آن دیــــــگر
نریخت توی اتاق از دریچه بوی تنــــــــت
« دوباره گم شــده ای در مداد خردلی ام »
هنوز تــوی هوا ایـــــستاده این سخــــــنت
دقــیقه های « تو می آیی از ... » نمی آیند
که تـــــــوی کوچه بپیچد صدای در زدنت
|
+| نوشته شده توسط
علیرضا کبگانی در سه شنبه یکم فروردین 1385
|