تبليغاتX
انجمن ادبی شهرستان گناوه
 

امروزه غزلسرایی و یا به عبارتی کار در قوالب کلاسیک نیازمند رویکرد و نگاه جدید می باشد تا بتواند ذهنیت تکاپو گر و مدرن مخاطب امروز را ارضا نماید و بدیهی است که غزل نیازمند جهش و گریز از فضای راکد کلاسیک است و در محتوا به فرا زمان می اندیشد و در کارهای برخی فرمالیست ها به فرا قالب . با این مقدمه دو غزل از دوستان گناوه ای  را تقدیم می نمایم . آقای حسین جلال پور که از دوستان نام آشنا در عرصه ی غزل می باشند و دوست دیگر آقای حسن فرهادی .

شعر از حسین جلال پور

کجـــای کوچـــــه ی ما گـــیر کرده آمدنــت

که روی پله ی در زنگ خورده در زدنــت

 

کجای «می رسی از ... » لنگ می زند آیا

که دیگر از نفـــــــس افتاده رقص پیرهنت

 

و بـــــوی نســــــترن روی پلـــــه ها دارد

مچــاله مــی شود آرام در « خدای ﻤﻧ » ت

 

و پـــــای پـنجره از بودن تو خــــالی مـاند

همیشه « مـی گذرد » ایستاده در بـــــدنت

                                                                         

همیشه می گذرد ... آه بـعد از آن دیــــــگر                               

نریخت توی اتاق از دریچه بوی تنــــــــت

 

« دوباره گم شــده ای در مداد خردلی ام »

هنوز تــوی هوا ایـــــستاده این سخــــــنت

 

دقــیقه های « تو می آیی از ... » نمی آیند

که تـــــــوی کوچه بپیچد صدای در زدنت

 

شعر از حسن فرهادی

من مرده ام ، صدای من از من جدا شده

پیراهنی شده است که در گنجه تا شده

 

در گیر پیر گنجه شده توی قونیه

افتاده زیر پای جهان رد پا شده

 

این رد پا ، نگیر و نرو سوسک می شوی

دمپاییم به ایده تان مبتلا شده

 

- به سیب های پست مدرن کنار جوب -

این رد پای سوسک ببین کافکا شده

 

دور تمام فلسفه را خط کشیده است

و روی خط نشسته خداوند ما شده

 

پیراهنی که اول این شعر آمده

با فکر های فلسفی ام نخ نما شده

 

سگ دو زدیم پشت سر سوسک ، کافکا

تنها صدای توست که از من جدا شده

وبلاگ دست تاریک را ببینید

|+| نوشته شده توسط علیرضا کبگانی در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385  |
 آغاز مجدد

متاسفانه وبلاگ پیشین هک شد. ولی این باعث شد با عزمی جزم تر قدم در راه بگذاریم و بتوانیم بهتر فعالیت کنیم . آخرین پست را دوباره می نویسم .بخوانید و نظر بدهید.

شعری از عزت الله بهمنی

آمد که من را

کنار مجال رفته بگذارد

که سنبله را کنار عصر

و این خیابان مجرد

پرت جغرافیا نشود که

جهان در اضطراب سریع برگها می پوسد

نگاه برفی من

خیال

   جامه ی گل بهی رنگ تو را می خندد

چقدر جهان کوچک است

                                 همین

سیب و چند برگ پریده به باد

و پرنده ای که به دامنت می خواند

انگشت من را حتما ً

به خواب انجیر و کوچه های انار می رساند

جهان در ایستگاه بعد می ایستد

و من

   پیاده می شوم

کنار سنبله ها

و این خیابان مجرد

که گرد تو می پیچد

و هر عصر

می آیی که مجال رفته را ...

 

شعری از زنده یاد جواد خدری

 نمی دانم این شعر به آسمان می رود

یا نه ؟

یک نفر به من می گوید:

                              « تو»

یک صندلی کنارم تنها می شود

یک نقطه چین در شعرم

خواب زنبق می بینم

و کوچه ای که دو قدم می رود و گم می شود!

اما من

          همیشه می توانم خواب زنبق ببینم!

قول می دهم

اگر آمدی

سایه ام را به تو هدیه کنم!

چطور بگویم

یک صندلی کنارم تهناست

تمام شعرم نقطه چین شده

خوب فکرهایت را بکن

می خواهم این شعر به آسمان نرود!

 

 

|+| نوشته شده توسط علیرضا کبگانی در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385  |
 
 
بالا