شعر از حمیده دوستان
باز دیشب
من و ماه ودریا
شب را پرسه زدیم
باز باران و
تن تسخیریم
پلک چشمم هی می پرد
این «انگار سبز»
سرم را فکر می کند
پاهایم را می دود
سراغش را ماهی های دریا به تور صیادان انداخته اند
توی تور
کنار ساحل
قسم می خورد به رفتنی که نرفته
ولی ، نیست!
ماهی گیر ها بی خبر از نقطه های بی کلامش
خفه می کنند سراغش را نفس نفس با هوا!
- جگر خون کرده دوستت دارم
ولی اینجا آخر خط است –
ماهی سیاه قشنگم!
تو با هوای من خفه شدی!
و حالا متولد می شوی پس این باران
و این کودک
- شاهین شانه هایم-
خواب را از سرما می برد
برایش هی کوک می شوم با پاندول ساعت دیواری
تا بسازذ لای لحاف نور خورشید
کنار دستان دریا
گلوبندی از صدف
برای مادری که هنوز ناخن می جود
ماهی سیاه قشنگم!
تو به هوای من خفه شدی !
ماهی سیاه قشنگم !
دریا دزدید قلعه ی ماسه ایت را !
|
+| نوشته شده توسط
علیرضا کبگانی در جمعه سیزدهم بهمن 1385
|