دو شعر از عذرا حیدری
این بار خیال کن
این پله اگر خیابان بود
و تو شاعر که نباشی
شاید شاعرانه تر است
اولین پله سطری است ناخوانا
قدم زدی توی هوا
روی سر گنجشکها هم که راه نروی
لااقل می افتی
روی پیشانی شعری که سر به هواست
دومین پله یک گام شاعر شده ای
وشیشه های مربا
چای را می چسباند توی بعد از ظهر کلنگی
سومین پله اما
آسفالت که داغ
وحرفهای نیمه خورده ات
جوش بخورند
سر بروند
حوصله ات هم اگر
اصلا خیالی نیست
داری خیال می کنی
آخرین پله را ایست!
این جا آخر خط نیست
شاعر نیستم که ادامه دهم!
وشعر دیگر
وق وق وق
اصلا مهم نیست
کسی خوشش بیاید و
یک تکه نان پرت کند
-سنگی-
یادلش هری بریزد توی دامنش
-عاشق که نه-
حالا هم از تمام سر و ستاره ها
بالا نیامده ام
که بیایم توی خیال شما
پشتک بزنم
برقصم
ویادم بیاید
پارسال همین جا
از همین سوپر مارکت سر کوچه
گل های روسری ام را چیدی
چند تا ...تا حساب کنم بزند به حساب ما...آقا!!
آخر کوچه باد می شماری
من ورق ورق می شوم
و تو یادت رفت
نرفت
زل زدی به موهام
و چندتا گل از روسری
دارم حساب می کنم
حساب شدی
آدم
وق وق وق
که سری توی...
زنده یاد عذرا حیدری (۱۳۶۳-۱۳۸۳)
جشنواره ادبی بالاتر از زلالی ( اصفهان )
مهلت ارسال آثار تا ۱۰ بهمن ماه
ارسال آثار

جشنواره ادبی توتم کویر
مهلت ارسال آثار تا ۱۵ بهمن ماه
در وبلاگ

عزت الله بهمنی
آمد که من را
کنار مجال رفته بگذارد
که سنبله را کنار عصر ...
ادامه مطلب

حسین جلال پور
کجـــای کوچـــــه ی ما گـــیر کرده آمدنــت
که روی پله ی در زنگ خورده در زدنــت
...
ادامه مطلب

زنده یاد جواد خدری
نمی دانم این شعر به آسمان می رود
یا نه ؟
یک نفر به من می گوید:
« تو»
یک صندلی کنارم تنها می شود
...
ادامه مطلب

حسن فرهادی
من مرده ام ، صدای من از من جدا شده
پیراهنی شده است که در گنجه تا شده
...
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
علیرضا کبگانی در چهارشنبه سوم بهمن 1386
|