به دوست همیشه زنده مان :
عذرا حیدری
شهریورها می آیند ولی هرگز آن شهریور هانمی شوند . آن شهریورهایی که شیرینی تولدت با شور و شوق و صمیمیت شاعرانه ات به «آدینه ادبی » مان می آمدو انگیزه های شاعرانه ات روز به روز بهتر و زیباتر پذیرایمان می شد. هنوز صدای آخرین شعر خواندنت در حافظه ی انجمن و شاعران شهر طنین می افکند.آن روز های گرمی و هیجان نمی دانستیم که شهریوری هم می آید که بی تو منجمد شده باشد،نمی دانستیم بیستم فروردین هشتاد و سه که همین نزدیکی ماست چه نقشه هایی برای خاطره های نیامده مان دارد. -مثل بیستم بهمن ۷۹که ازجواد خدری شاعر تواناو رییس انجمن شعر مان در حالی که در تدارک عصر شعری برای همان روز بود ساعاتی قبل از عصر شعر محروممان کرد-
می خواهیم تو پرواز نکرده باشی و تنهایمان نگذاشته باشی،می خواهیم شعر تازه برایمان بیاوری می خواهیم مثل آن روزهابا هم شب شعر برگزار کنیم ،می خواهیم... اما خواست تو چیز دیگری بود.تو میخواستی دور شعر سنگ مزارت بنشینیم و برایت شعر بخوانیم ،می خواستی شب شعر های بعدی مان را برای تنهایی مان برگزار کنیم،می خواستی ...و میان حرف خدا پریدی تا بگویی....
(۱)
یک نفر انسان
خودش را
با گیسوان شب
دار زد
و جنازه اش را
بی آن که بوی کفن دهد
در تارو پود هیچ
پیچیده
میان چشمک ستاره ها جا داد
وبا خواهشی که گلوی آسمان را
درید
میان حرف خدا
پرید
تا بگوید: ...
(۲)
این بار چشم کوچه ها لبریز یک زن
منت نشین خاک شد بانوی دامن
بانوی برای لحظه ای پاییز خندید
شب برگ های خستگی می ریخت بر تن
باد میان شاخه ها تقسیم می شد
ابری گذشت از های و هوی مردٍ من من
یک خوشه از دنیای فردا خط خطی شد
این طرح ناموزون خوشه،آهٍ خرمن
بن بست شاید آخر فریاد یک زن
بن بست و یک آیینه آغاز شکستن
فصلی دوید از شعر کوچه،باد ،بانو
یک قاب خالی و نگاه سرد بهمن
از مجموعه کمی از دیروز خالی است
عذرا حیدری(شهریور 63-فروردین 83)
چاپ:مهر 84
و یک شعر چاپ نشده
زمین نازاست
و من کنج خودم
سیر می خوابم
باد بر شانه هایم می رقصد
و کلاغ های مست
لای گیسوان بلندم
تخم می نهند
دست در حلقوم شب می برم
شاید
فصل چیدن آسمان باشد
چشم می گشایم
آسمان کلاغ
گیسوانم کلاغ
زمین
شاید حسرت
شاید...
|
+| نوشته شده توسط
عزت خلیفه زاده در جمعه هشتم شهریور 1387
|