۱)
من و خانواده ام با اتوبوس به مسافرت می رفتیم.دیگر شب شده بود.من خواب وحشتناکی دیدم از خواب پریدم،پایم به لیوان شربتی که روی دسته صندلی بود خوردو شربت ها روی صورت مردی که کنارمان نشسته بود ریخت.مرد از خواب بیدار شد.من قایم شدم.تازه!این اول خرابکاریهایم بود.همان موقع رفتم آب بخورم،اتوبوس از روی مانع ها رد می شد و تکان می خورد،خلاصه یک لیوان آب را روی نصف مسافر هاریختم .صبرکنید!برای مسافرهای دیگر هم نقشه دارم.!نصف دیگر را وقتی رد می شدم با آرنجم می زدم توی صورتشان.به شیر که رسیدم دیدم دندانم خیلی لق شده است.در راه می خواستیم دوغ محلی بخریم پیرزن دوغ فروش تا دو ساعت برایمان تعریف می کردکه با چه زحمتی این دوغ ها را درست می کند.پیرزن در همین حرفها بودکه من چشمم به نخی افتاد.خواستم بروم با نخ دندانم را بکنم ناگهان دستم به بشکه دوغ خوردو همه ی دوغها وسط خیابان ریختند.پیرزن بیچاره چشمش به یک موتوری افتاد و هر چه فحش در دهانش داشت به موتوری داد.من همان موقع به سمت اتوبوس فرارکردم و آمدیم گناوه.
داستان بالا از داستانهای ارژنگ دشتی زاده است که دارد به کلاس پنجم می رود. این داستان که از روی پیش نویس او نوشته شده را روز که قول داده بودم ،اینجا بزنم از او گرفته بودم .و حالا ترجیح دادم بدون تغییر اینجا بنویسمش.ارژنگ معمولا خاطره هایش را با زبان طنز مخصوص خودش می نویسد و ذهنیت وقلم خوبی دارد . با اینکه دوره دبستان است ولی خیلی رک و صریح هر چه خواست می نویسد،و هیچ یک از حرفهایش را سانسور نمی کندعباراتی مثل (هرچه فحش دردهانش داشت )و یا پرداختن به همین موتور سوار بدون بیان اینکه پیرزن گمان کرده او دوغ ها را ریخته ،نوید های خوبی می دهند البته اگر....
۲)
من با مادر و خواهرم به بازار رفته بودیم.هر جه به مادرم گفتم برایم اسباب بازی بخر،می گفت گران است،می رویم جای دیگر.گفتم باشه و حرکت کردیم .در بازار چشمم به یک اسباب بازی افتاد . به مادر گفتم بروم قیمت اسباب بازی را بپرسم ؟گفت : برو.قیمتش خیلی ارزان بود.سرم را برگرداندم دیدم آنها نیستند.در بازار سرگردان شده بودم.چند بار مادرم را دیدم به او نزدیک شدم ،ولی خودش نبود!ناگهان مردی مهربان به من گفت :کوچولو !گم شدیه؟گفتم بله .گفت بیا در مغازه ام بمان تا مادرت بیاید.ماندم. دیگر شب شده بود.آن مردبه من گفت دیگر شب شده و می خواهم مغازه را ببندم..من تنها در بازار مانده بودم.دیگر از شدت ترس و ناراحتی خودم را به در ودیوار می زدم و می گفتم دیگر هیچ چاره ای ندارم.ناگهان نور چراغیی را از دور دیدم.نزدیک شدم .روی چراغ یک خط بود .ناگهان چراغُ زبان و چشم و گوش در می آورد.من زیاد نترسیدم.چراغ به من گفت تو تنها بچه ای هستی که از من نمی ترسی .با اودوست شدم. بعد از اینکه کمی پیش او ماندم ا.به من گفت دیگر باید بروی خانه ات،تلفن هم دست راستت است.من هم زنگ ردم خانه و آمدند و مرا به خانه بردند.
داستان های بالا از داستانهای ارژنگ دشتی زاده است که دارد به کلاس پنجم می رود. این داستان ها که از روی پیش نویس او نوشته شده راترجیح دادم بدون تغییر اینجا بنویسم .ارژنگ معمولا خاطره هایش را با زبان طنز مخصوص خودش می نویسد و ذهنیت وقلم خوبی دارد . با اینکه دوره دبستان است ولی خیلی رک و صریح هر چه خواست می نویسد،و هیچ یک از حرفهایش را سانسور نمی کند.
در داستان اول عباراتی مثل (هرچه فحش دردهانش داشت )و یا پرداختن به همین موتور سوار بدون بیان اینکه پیرزن گمان کرده او دوغ ها را ریخته است ودر داستان دوم هم با توجه به ارتباط نزدیک میان ترس و خیال انگیزی ،خیال انگیزی های زیبایی دارد عبارتی مثل:چند بار مادرم را دیدم به او نزدیک شدم ،ولی خودش نبود.
آدینه ادبی برای او آرزوی موفقیت کرده و امیدوار است که از ادامه این راه طولانی و پرمانع خسته نشود....
|
+| نوشته شده توسط
عزت خلیفه زاده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
|