تبليغاتX
انجمن ادبی شهرستان گناوه
پنجشنبه اول مرداد رو پیش بچه های کازرون بودیم و شعر خوندیم و شعر شنیدیم.مراسم توی فرهنگسرای شهید مردانی کازرون برگذار شد و هنرمندای کازرونی هم که مثل همیشه مهمان نواز و پر شور.

تو این پست شعری از خانم بصیرت رو می ذارم.

 

ياد سهراب و اتاق آبي

 

گيس روياي مرا مي بافد

 

و مرا مي برد آن جا كه خيال

 

پر پرواز من است

 

و همان جاست كه من مي بينم

 

كه چه فرقي است

 

ميان من و شعر سهراب

 

او وضو با تپش پنجره ها مي گيرد و من از حادثه پشت همين

 

پنجره ها مي ترسم

 

كاش مي شد شعرم و نگاهم به جهان

 

مثل او زيبا بود

 

ولي افسوس كه دنياي خيالم

 

خاليست !

 

« فاطمه بصيرت »

 

+ نوشته شده توسط علیرضا کبگانی در و ساعت 1:16 |

شاید شما دوست عزیز هم ضرب المثل این رشته سر درازدارد را شنیده اید و احیانا به مراتب بکار برده اید .هفته گذشته نیز قصه ی همیشگی دیدار با اهل قلم در استان بوشهر تکرار شد و مشکلاتی توسط اهالی قلم مطرح گردید که البته این مشکلات مثل همان ضرب المثل کذا تکرار مکررات بود و مثل همیشه نیز جلسه با پذیرایی شام به خیر و خوشی به پایان رسید و شاید تنها سود این جلسه دیدار با دوستان بود و بس .اما واقعا تا کی قرار بر نشست های بدون سود و تشریفاتی می باشد خدا می داند که امیدواریم ما نیز بزودی بدانیم که البته دور است . در این پست به سفارش دوستان تنها با یک شعر بروز می شویم و این بار با یک شعر سپید و در پست آینده با غزل بروز خواهیم بود . با آرزوی موفقیت برای تمام دوستان عزیز.

 اسماعیل علیپور

نه تمنا می آورد تورا

نه باران

نه خوابهایی که تو را می بینم

 

در جاده ها که گم می شوم

نام گلی ست

 از گونه های تو

 

من با خودم

با در جاده ها که گم می شوم

با نام گلی که از گونه های تو

 

کپه خاری از کنار جاده می کنم

در مشت هایم می فشارم

دور خودم می چرخم

 

من چشم هایم را بسته ام

با چشم های بسته می خوابم

با چشم های بسته بیدار می شوم

راه می روم

کار می کنم

دوش می گیرم

و با چشم های بسته

حرف می زنم

و اینها که گفته اند

و اینها که گفته ام

به برکه ای می رسد

در ابتدای گونه های تو

 

تا بیایم و این روز ها را

تا کوتاه بیایم و

  از دست ندهم

       بی خود و بی جهت

باران می کشم و

     تکرار می کنم

 

نه تمنا می آورد تو را

نه باران

نه خوابهایی که

 تو را می بینم

 

برای دریافت کتاب برقص رقص مولوی به صورت pdf اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط علیرضا کبگانی در و ساعت 16:8 |

سلام دوستان عزیز ، با عرض تشکر خدمت تمام دوستان عزیزی که با نظراتشان ما را بهره مند گردانید .اما یک نکته در مورد نظر دوست عزیزم آقای پاشازاده که فرموده بودند برای  حفظ تمرکز دوستان ، در هر پست فقط یک مطلب بیاوریم باید عرض کنم بدلیل حجم زیاد کار ها و کمبود وقت در نظر گرفته شده برای این کار ما مجبوریم در هر پست چند شعر را با هم بنویسیم ولی برای احترام گذاشتن به نظر مخاطب در هر نوبت با یک غزل و یک سپید بروز می شویم باشد که نظر گرامی دوستان جلب شود.

شعر از مجید دشتی زاده

افتادیم

از کجایی که

             از سر شما یا

             از سر اتفاق

فرقی بود از وسط

                که تو

با انگشت هایت باز کردی

این راه

     پستچی را دیوانه می کند آخر

ما دور نمی شویم         پیدایمان نا پیدا می شود

مدام که هی زیر لب راه می رویم

اغلب این نامه نخواندنی است

با اغلب کسی در نمی آمیزد

اغلب من در تو نامه ایست بلند بالا

                                    دارد دارد می کند

و اغلب که تو با نیمی از نگاهت راه می روی

                                               عاشق تری

و از همیشه ی خود

                      این نگارستان / نگارستان ترست

وقتی می خندی داوینچی ترم

تو

به اندازه دهانت هم نمی خندی

 

این نامه پستچی می شود آخر

این پستچی نامه می شود آخر

 

از عزت خلیفه زاده

یک شعر ناتمام

 

....................................

مصراع اول این غزلم زیر آب رفت

 

آمد نشست اول مصراع سومم

روی لطافت کلماتم به خواب رفت

 

آهسته راه رفت ، قدم زد کنار خود

کودک شد و دوباره به رویای تاب رفت

 

دیشب جوانی پسرک در اتاق ماند

امروزصبح پا نشده با شتاب رفت

 

یک شعر ناتمام تمام مرا گرفت

شعری که ناسروده به متن کتاب رفت

مرداد 81

 

 

+ نوشته شده توسط علیرضا کبگانی در و ساعت 13:52 |

متاسفانه وبلاگ پیشین هک شد. ولی این باعث شد با عزمی جزم تر قدم در راه بگذاریم و بتوانیم بهتر فعالیت کنیم . آخرین پست را دوباره می نویسم .بخوانید و نظر بدهید.

شعری از عزت الله بهمنی

آمد که من را

کنار مجال رفته بگذارد

که سنبله را کنار عصر

و این خیابان مجرد

پرت جغرافیا نشود که

جهان در اضطراب سریع برگها می پوسد

نگاه برفی من

خیال

   جامه ی گل بهی رنگ تو را می خندد

چقدر جهان کوچک است

                                 همین

سیب و چند برگ پریده به باد

و پرنده ای که به دامنت می خواند

انگشت من را حتما ً

به خواب انجیر و کوچه های انار می رساند

جهان در ایستگاه بعد می ایستد

و من

   پیاده می شوم

کنار سنبله ها

و این خیابان مجرد

که گرد تو می پیچد

و هر عصر

می آیی که مجال رفته را ...

 

شعری از زنده یاد جواد خدری

 نمی دانم این شعر به آسمان می رود

یا نه ؟

یک نفر به من می گوید:

                              « تو»

یک صندلی کنارم تنها می شود

یک نقطه چین در شعرم

خواب زنبق می بینم

و کوچه ای که دو قدم می رود و گم می شود!

اما من

          همیشه می توانم خواب زنبق ببینم!

قول می دهم

اگر آمدی

سایه ام را به تو هدیه کنم!

چطور بگویم

یک صندلی کنارم تهناست

تمام شعرم نقطه چین شده

خوب فکرهایت را بکن

می خواهم این شعر به آسمان نرود!

 

 

+ نوشته شده توسط علیرضا کبگانی در و ساعت 4:31 |

 عزت الله بهمنی

از آقای بهمنی تا کنون کتاب « آواره ی زنی با گیس های بریده ام » به چاپ رسیده است

آمد که من را

کنار مجال رفته بگذارد

که سنبله را کنار عصر

و این خیابان مجرد

پرت جغرافیا نشود که

جهان در اضطراب سریع برگها می پوسد

نگاه برفی من

خیال

   جامه ی گل بهی رنگ تو را می خندد

چقدر جهان کوچک است

                                 همین

سیب و چند برگ پریده به باد

و پرنده ای که به دامنت می خواند

انگشت من را حتما ً

به خواب انجیر و کوچه های انار می رساند

جهان در ایستگاه بعد می ایستد

و من

   پیاده می شوم

کنار سنبله ها

و این خیابان مجرد

که گرد تو می پیچد

و هر عصر

می آیی که مجال رفته را ...

+ نوشته شده توسط علیرضا کبگانی در و ساعت 18:53 |


Powered By
BLOGFA.COM


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس