شعر ی از دوست سپید سرا یمان و از اعضای فعال انجمن آدینه خانم حمیده دوستان
باز شب
مرد سیاه چرده من
مرا آغوش می گیردو
هیچ غیرتی محرمم نمی شود!
تا زن
که باران خودش را از او شسته
شب دلیل خوبی است
اما
غرورم بوی شب می دهد و
شب
بوی تنفر!
تنفری که شبیه توست
مرا رها نمی کند
رها نام دختری بود،که یک شب رفت شکار ماهی
برنگشت
که بگوید :"دارم غرق می شوم"،کمک!"
حالا
از من تا زن
کسی است که شبها وقتی آفتابگردانها در خوابند
می رود شکار
کسی که غرورش بوی شب
شبی که بوی تنفری شبیه تو
مرا رها نمی کند
رها نام زنی است که هر شب خواب آفتابگردانهایی را می بیند
که شبها ماه می پرستند و
روز ها خورشید را دور می زنند
رها نام زنی است
که خدا نه با اوست
نه رهایش می کند!
|
+| نوشته شده توسط
عزت خلیفه زاده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387
|